به یاد کودکی

 

یادمه وقتی می‌خواستی من و بچرخونی تا طناب پیچ بخوره

با ترس می گفتی بخدا سرت می خوره به دیوارا

منم می‌گفتم نترس، خورد با من، تو فقط بچرخون

به آخرین دور می رسید پاهام رو می‌گذاشتم رو زمین و می‌گفتم:

حالا برو عقب که بهت نخورم.

اولش که شروع می‌کرد به چرخیدن خیلی کیف می‌داد!!

اما به پیچای آخر که می‌رسید دورا بزرگ و ترسناک می‎‌شدن.

من جیغ می‌زدم و می‌گفتم تورو خدا نگهم دار‌.

و تو فریاد می‌زدی: می‌خوره تو صورتم.

در آخر انقدر می چرخید تا دوباره دوره خودم بپیچم

بعد که دورا کوچیک می‌شد پام رو محکم می‌گذاشتم رو زمین

و تو می‌اومدی و بهم می‌گفتی: حالت خوبه؟

و من فقط حالت تهوع داشتم و سرم گیج می‌رفت و می‌گفتم:

عجب غلطی کردم!!!

/ 4 نظر / 47 بازدید
الهام

سلام دوست خوبم مطلب قشنگی بود به دلم نشست.[گل][گل][گل]

کویر

فوق فوق فوق العاده نوشته ات در دنیای من می گنجید