از اول که نه،

از آخر شروع می‌کنم.

کم رنگ شده ای.

دیگر لمست نمی‌کنم.

در کنارت شاد نیستم.

دوست نیستم.

دشمن هم نیستم.

دیگر غریبه شدیم.

بهانه ها تکراریست.

از آخرین جریانمان عهد بسته ام.

دیگر نه آن باشم که بودم،

نه آن باشم که هستم.

ظاهر سازی را خوب فهمیدم.

اما بدان!!!

دوست آن است که آرامش دهد،

نه آنکه آرامش گیرد.

راستی!!

دوست یعنی چه؟!!

 


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط  زهره

بچه‌تر که بودم وقتی به مرگ فکر می‌کردم همه نگرانیم غم مامان و بابام بود.

یادم می‌آد چند روزی بود که عمیق به مرگ فکر می‌کردم.

آخر به این نتیجه رسیدم؛ از خدا خواستم به مادر و پدرم صبر بده.

 

امروز داشتم به مرگ فکر می‌‍کردم.

اول یادم افتاد مردن و گذشتن از زندگی خیلی برام سخته.

بعد یادم افتاد که نمی‌تونم کسایی رو که دوستشون دارم تنها بگذارم.

بعد یادم افتاد دلم می‌خواد آینده ام رو ببینم.

بعد یادم افتاد تازه اول جوونیمه.

بعد یادم افتاد تا 50 سالگیم رو برنامه ریزی کردم.

بعد یادم افتاد مرگ چقدر سخته.

بعد یادم افتاد کلی کار هست که باید قبل رفتن انجام بدم.

بعد یادم افتاد خیلی شرمنده خدا هستم.

بعد یادم افتاد که چی برم؟

بعد یادم افتاد کجای دنیا رو گرفتم که کجای اون دنیا رو بگیرم؟!

بعد یادم افتاد حالا حالاها وقت لازم دارم.

بعد یادم افتاد ...

...

بعد یاد چند سال پیش افتادم.

چقدر فرق کردم.

چقدر وابسته شدم.

چقدر دنیا زیر زبونم مزه کرده.

چقدر خودخواه شدم.

چقدر خدا رو ندیدم.

چقدر کوچیک شدم.

چقدر راحت از خدا گذشتم.

دلم به حال خدا گرفت که بنده اش من حقیر بی چیزم.

(...)

دلم گرفت از این همه رنگ و لعاب دنیایی.

چقدر بی تو بی‌کس شدم خدا.

تنهام نگذار.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط  زهره

 

فرضیه 1: گاهی سخت می‌توان دوست داشت اما می‌توان دوست داشت.

فرضیه 2: گاهی سخت می‌توان دوست نداشت اما ... می‌توان دوست نداشت.

فرضیه 3: گاهی می‌توان دوست داشت اما می‌توان دوست هم نداشت.

فرضیه 4: گاهی می‌توان دوست نداشت اما می‌توان دوست هم داشت.

فرضیه 5: گاهی می‌توان دوست داشت اما باید دوست نداشت.

فرضیه 6: گاهی می‌توان دوست نداشت اما باید دوست داشت.

فرضیه 7: گاهی می‌توان دوست داشت پس باید دوست داشت.

فرضیه 8: گاهی می‌توان دوست نداشت پس باید دوست نداشت.

فرضیه 9: گاهی می توان ...

...

 

مقدمه

 

آدمی عجیب و غریب است.

دوره زمانه عجیبی شده است.

دوستی هم دوستی‌های قدیم.

امروز غریبه و آشنا ندارد، همه اهل دوستی خاله خرسه‌اند.

عجب ویروس غریبیست، گویی که همه عاشق بیماریند و فراری از واکسیناسیون.

دوستی می‌گوید: بگذارشان به امان خدا.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط  زهره

ای امید روزهای مانده ام.

ای تمام هستی روزهای مانده ام.

ای تمام لحظه های رفته و مانده ام.

دوست داشتنم را با نامه ی آن کودک معنا می کنم.

"خدایا دلم می خواد با هم بریم پارک، دستم رو بندازم دور گردنت و ساندویچ تو راهیم را با هم نصف کنیم و کلی با هم بازی کنیم."

خدایا خیلی دوستت دارم.

قد تمام پهنای دستان باز شده ام.

قد تمام بزرگی های دنیای کودکیم.

قد خدا دوستت دارم.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ توسط  زهره

پرشین بلاگ و باز کردم که پست جدید بنویسم. هم زمان سایتی رو برای دانلود کتاب باز کرده بودم.

لیست پر بازدید کننده ترین کتاب ها رو که دیدم نظرم راجع به نوشتن پست عوض شد.

لیست کتاب ها:

1- 365 گام تا موفقیت

2- راز ثروتمند شدن

3- کتاب کوچک (خنده)

.       .       .       .       .       .

موفقیت یعنی؟ ...

ثروتمند کسی است که: ...

خندیدن؟!!

 


نوشته شده در تاریخ جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ توسط  زهره
دل نامه
زبان می چرخد از اذهان من چون چرخکی دور فلک اما تو سرگرمش مشو این چرخ می چرخد ز بی فضلی!
نويسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



Blog Skin