هیــــــــــــــــــس!!
آرام تر!
عزیزکم،
خنده هایت را دوست میدارم.
اما، ... آرام تر.
شاید کودکی در همین نزدیکی حسرتت را بخورد.
شاید، شاید، شاید...
آرام تر بخند.
نکند طفلکی را برنجاند!
نکند راز خوشحالیت بغض نشکسته اش را بشکند!
نکند...!!
آرام تر بخند.
شادیت را دوست میدارم.
اما ترس بیداری غم دارم.
آرام تر بخند.
عزیزکم،
امید خوب است.
یقین خوب است.
نگاه مهربان خوب است.
تکیه گاه محکمت خوب است.
اما، ...
سکوت هم خوب است.
برگهایت را بشمار
چه زود زرد شدند
چه زود افتاده شدند
چه زود...
هیچ میدانی سرو همیشه سبز و ایستاده است؟!
هیچ میدانی بهار تکرار می شود؟!
هیچ میدانی برگ های افتاده غذای درخت برای بهاری با شکوه تر است؟!
هیچ میدانی رهگذر رهگذر است؟!
هیچ میدانی له کردن برگ پاییزی بازی آدم هاست؟!
هیچ میدانی خش خش برگ ها زیر پا چه لذّتی دارد؟!
هیچ میدانی ...؟!
. . . . . . . . . . . . . . . . .
. در روزگاری که سکوت را تنها آه میشکند، جای انسان ها چقدر خالیست...!! .
. . . . . . . . . . . . . . . . .
پاییزه و پاییزه برگ درخت میریزه
هوا شده کمی سرد
(شعری که اولین روز مدرسه رفتنم برای بچههای کلاس خوندم)
...
.
.
.
بـــارااااان...
مـــی بـــااارَد. (نقطه سر خط)
...
.
.
.
باز باران، با ترانه،
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آمد روز شیرین
گردش یک روز دیرین
توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم
چست و چابک
نرم و نازک
...
.
.
.
یادش بخیر.
...
باران را دوست میدارم.
هرگاه باران میبارد، بی اختیار کودک میشوم.
در سرما زیر باران قدم میزنم.
به آسمان نگاه می کنم و لبخند میزنم.
لیوان چای را به صورتم نزدیک میکنم.
باز به آسمان خیره میشوم و به فکر فرو میروم.
بوی خدا را در همین نزدیکیها حس میکنم.
کوچکتر که بودم، هرگاه باران میبارید،
خیال میکردم این خداست که گریه میکند.
شاید هم.
قدم میزنم.
چشمانم را میبندم و به موسیقی باران گوش فرامیدهم.
براستی که جان را نوازش میدهد.
چقدر خوب میشد که هر زمان دلت میگیرد باران ببارد.
تا دقایقی زیر باران با باران هم قدم شوی،
و بی آنکه سخن بگویی در آغوشش آرام بگیری.
گویی که هیچ اتفاقی نیافتاده است.
و به آسمان نگاه کنی و بلند بگویی:
خدایا شکرت.
دوستت دارم.
وقتی به گذشته مینگرم، خوب که نگاهت میکنم، خنده ام میگیرد.
و با نیشخندی تلخ میگویم؛ چه زود پا به سن گذاشتهای رفیق!!
راستی، خدا، خدا را خیر دهد، صبر نعمت عظیمی است.
این خنده ها هرچند تصنعی باشد، دوست داشتنی است.
پس هرچه توانی از ته دل بخند.
بگذار خیال منِ او راحت و آسوده باشد.
نمیدانم، تا کدامین تا توانم استقامت کرد.
دارم میخندم و نوک بینیم میسوزد و اشک در چشمانم حلقه میبندد.
یک وقت خیال نکنی غصه ای دارم، نــــــه..
گمان کنم غبار گذشته بر چشمم نشست.
بی خیال دنیا عزیز من.
این نیز بگذرد.
.
.
.
نقطه سرخط...
دلتنگ هرم حرمم... نمی طلبی؟؟
یادش بخیر...
تو قطار بودیم.
داشتیم از سفر مناطق جنگی برمیگشتیم.
حرف مشهد شد.
دلم گرفت...
وقتی رسیدم خونه گفتن وسایلت رو جمع کن فردا عازمی.
...
بخدا دلم گرفت...